تقديم به : خانم دكتر مهيندخت معتمدى
مرگ عزيزان
با دل ماتم گرفته عقدهها را وا كنم * در غمت با اشك سوزان ديده را دريا كنم
ازچهرو از من گسستى رشتهء پيوند را * چون توانم غمگسارى مثل تو پيدا كنم
گر خطايى سر زده از روى تو شرمندهام * سر به پايت افكنم ، بخشايش استدعا كنم
شاعران و نكتهدانان را تو شمع محفلى * در مقامت من كنم دعوى استغنا كنم
برزخى طى مىكنم ما بين مرگ و زندگى * زين سبب خود را ميان دوستان رسوا كنم
جسم ، چون بيمار باشد عقل كى سالم بود * گفتهء مردان حق را من چسان حاشا كنم
گرچه راه مرگ دشوار است و من گمكردهره * از اجل همّت بخواهم ، ترك اين مأوا كنم
در غم مرگ عزيزانت جگر در آتش است * كاش مىشد شعله را با آب چشم اطفا كنم
گر ندارم من زبان تسليت ، منعم مكن * عاجزم گر زين مصيبت مطلبى انشا كنم
زان كه دنيا جمع و تفريق است و جاى بحث نيست * كشف اين راز نهان را از كه استفتا كنم ؟
چونكه قلبش نارسا گشتهست گفتا « منبرى » * ناله ديگر بس بود ، فرياد رعدآسا كنم
اين مصيبت گرچه سنگين است ليكن بهر تو * صبر و آرامش طلب از ايزد يكتا كنم
رنجنامه
من كه بينى دور از يار و ديار افتادهام * چون شكستهبال مرغى خوار و زار افتادهام
« خود همىسوزم كه روزى شمع جمعى بودهام * ليك اكنون زار چون شمع مزار افتادهام »
بىكس و بىهمدم و بىآشنا در اين ديار * چون خس و خارى كنار شورهزار افتادهام
من كه در فصل جوانى شور و حالى داشتم * وقت پيرى اينچنين با حال زار افتادهام
در بهار زندگانى اعتبارى بد مرا * « چون زر قلب اين زمان از اعتبار افتادهام »
داشتم با همگنان خود غرور از حد فزون * ليك اكنون از غرور و برگ و بار افتادهام
فصل پيرى آمد و نه زر نه زورى مانده است * عمر ، بىحاصل گذشت و بىقرار افتادهام
حال مىنالم ز درد « قلب » در شبهاى تار * آخر عمر است و من در رهگذار افتادهام
دوستان با عمر كوته رخت بستند از جهان * گوييا زين كاروان من از شمار افتادهام
چرخ گردون گو چه مىخواهد از اين عمر دراز * با كدامين جرم از ياران كنار افتادهام
خاطرات تلخ و شيرينم بسى در ياد ماند * گرچه از خود بى خود و ديوانهوار افتادهام