داغ حسرت
در قلب من چو تير جفايى نشسته ماند * يادى كز آن پرىرخ پيمان شكسته ماند
شيرين و تلخ ، خاطرهها داشتم از او * شيرين برفت و تلخ به دل نقشبسته ماند
در بحر عشق بىخبر از ساحل وفا * اميد من چو كشتى در گل نشسته ماند
دردا مرا از آنهمه اسباب عيش و نوش * شمعى خموش و رشتهء مهرى گسسته ماند
شد آتشى و دامن شهرى فراگرفت * صاحبدلى نماند كز اين فتنه رسته ماند
تا روى ديگران در لطفش گشوده شد * بر روى من دريچهء امّيد بسته ماند
آلوده گشت دامنش از خون ديدهام * آنسان كه با سرشك ندامت نشسته ماند
« مفتون » چه بود حاصل دوران عاشقى * جز داغ حسرتى كه در اين قلب خسته ماند
منّتپذير
زيور به خود مبند كه زيبا ببينمت * با ديگران مباش كه تنها ببينمت
در اين بهار تازه كه گلها شكفتهاند * لبخند عشق زن كه شكوفا ببينمت
يك جام نوش كردى و مشتاق ديدمت * جامى دگر بنوش كه شيدا ببينمت
بنشين گران و خامه سبك ساز و رقص كن * رقصى چنان كه آفت دلها ببينمت
بگذشت در فراق تو شبهاى بىشمار * هر شب در اين اميد كه فردا ببينمت
اى ايستاده در پس اين پردهء غبار * نزديكتر بيا كه هويدا ببينمت
نازم به بىنيازيت اى شوخ سنگدل * هرگز نشد اسير تمنّا ببينمت
منّتپذير قهر و عتاب توام ، ولى * مىخواستم كه بهتر از اينها ببينمت
بيم و افسوس
بىگريه در اين جهان ما خنده نبود * جز خاطرههاى تلخ پاينده نبود
در زندگى من و تو هر لحظه بجز * افسوس گذشته ، بيم آينده نبود !
خوشى در خواب
فصلى ز حيات آمد و بشتاب گذشت * وقتى خبرم شد كه ز سر آب گذشت
بيدارى من جمله خطر بود و ملال * عمر خوشم آن بود كه در خواب گذشت !