گذرگاه محبّت
تو آن جامى كه مىرقصى به دست مست مىخوارى * من آن شمعم كه مىگريم سر بالين بيمارى
دل من در خموشى با من امشب راز مىگويد * چو مهتابى كه نجوا مىكند با كهنه ديوارى
سرشك نيمشب آرام مىبخشد به سوز دل * چو بارانى كه مىبارد به روى دشت تبدارى
اميد دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند * تو گويى لشكرى پاشيده شد از مرگ سردارى
در اين صحرا فغانها كردم از گردون صيدافكن * چو در هر گام ديدم قطره خونى بر سر خارى
گذرگاه محبّت در طريق عمر ما « مفتون » * پل بشكسته را ماند ميان راه هموارى
جوانى را تبه مىسازد اين اندوه ناكامى * بسان باد زهرآگين كه مىافتد به گلزارى
قهر بى جا
جامهء سرخ كه بر جلوهء جانانه فزود * هوس وصل تو را در دل ديوانه فزود
سرو آراسته از لاله تماشا دارد * وه چه خوش جلوهء آن قامت جانانه فزود
آتش عشق تو شد مايهء دلگرمى ما * نازم آن شعله كه شوق دل پروانه فزود
حملهء باد خزان اين همه تأثير نداشت * نامهء قهر تو بر سردى كاشانه فزود
اين چه وضعيست خدايا كه در اين ملك خراب * آشنا خوار شد و حرمت بيگانه فزود
هركجا مىنگرم صحنهء ناكاميهاست * غم اين خلق ، جنون من ديوانه فزود
دوش در بزم حريفان دل ما پيش تو بود * ساقى آگه شد و بر گردش پيمانه فزود
سخن عشق من اين گونه غمانگيز نبود * قهر بيجاى تو بر تلخى افسانه فزود
دل « مفتون » همه با وعدهء وصل تو خوش است * آه از اين دام كه هردم هوس دانه فزود