نظر لطف
تا كند بر من دلخسته نگاهى گاهى * دل وى بر سر مهر آر الهى گاهى
نشود تا به ابد تيره به زنگار هوا * گر دل آيينه شود بر رخ ماهى گاهى
پادشاهى تو و ما بندهء درگاه توييم * به گدايان ز كرم بخش كلاهى گاهى
نيست گر شامل من لطف تو از راه ثواب * دارم امّيد عطايت به گناهى گاهى
به سر راه تو آيم چو گدايان اى شاه * چون نظر مىفكنى بر سر راهى گاهى
نااميد از كرم حق مشو اى دل كاينجا * كوهى از لطف ببخشند به كاهى گاهى
« چشمكى مىزند و مىبرد از دستم دل » * به نگاه خوش چشمان سياهى گاهى
حالت « معجزه » دور از تو نمىدانم چيست * دانم اينقدر كه از دل كشد آهى گاهى
جام سرشار
در خرامش چون شدم در خانهء خمّار مست * داد بر من ماهرويى ساغر سرشار مست
پير مىخواران به شادى ، بادهنوشان گرد او * جام مىبخشيد و بود آن صاحب اسرار مست
آن يكى مست شراب و ديگرى مست هوا * در جهان زندگى بين مردم هشيار مست
كيست آن رندى كه او را كس نبيند سرگران * هوشيارى كو نگرديدهست از رفتار مست
هركه را بينى به نوعى مىكند او هاىوهوى * گر نه از كردار باشد هست از گفتار مست
مردمان دارند هريك پيشه و انديشهاى * سرگران باشند و شاد از رشتهء افكار مست
گر تو باشى هوشيار ، احسنت با من بازگو * گر نخوردى جام مى ، هستى چرا در كار مست
اهل عالم را سزد جام بلا از جور چرخ * تا فلكشان سازد از اين ساغر سرشار مست