« معجزه » يك بيت نغز از شمس تبريزى بگو * گر كه مىباشى ز جام مى در اين اشعار مست
« اين شراب از يك خم است و تشنهء آن صد هزار * هر گروهى را به نوعى مىكند جبّار مست »
با طهارت جانب مسجد رو اى صاحب كمال * گر نمىآيى برون از خانه خمّار مست
بهار حسن
جانا ز بزم اهل صفا مىروى مرو * تنها كجا تو ماه لقا مىروى ، مرو
سرمست بادهاى بنشين نزد اهل راز * آخر چرا تو از بر ما مىروى ، مرو
در بزم غير پاى منه اى بهار حسن * يعنى اگر به راه خطا مىروى ، مرو
ماييم با وفا و محبّت ز روى صدق * از نزد ما كجا به جفا مىروى ، مرو
در محفلى كه غير هواخواه حسن توست * در آن مكان ز روى هوا مىروى ، مرو
در حسن بىنظيرى و در جلوه بىبديل * گر كه به نزد اهل ريا مىروى ، مرو
يك امشبى بمان بر ياران پاكدل * بىما تو نازنين به كجا مىروى ، مرو
اى « معجزه » سخن به تغزّل دگر مگو * بيرون گر از طريقت ما مىروى ، مرو
حق را به قلب پاك بخوان همچو اهل دل * گر با ريا بهسوى خدا مىروى ، مرو
سحر چشم
با چشم فتّان فتنهها هر لحظه در كارم مكن * زين بيشتر جور و جفا اى يار عيّارم مكن
رفتى چو دوش از محفلم تاريك شد چشم دلم * روز اميدم را دگر همچون شب تارم مكن
حيران رفتار توام اى سرو قد لاله رخ * جز در خرام خويشتن حيران رفتارم مكن
مانند شمع از سوز دل گر حرفى آرم بر زبان * اى بىخبر از عاشقى بيهوده انكارم مكن
آن روز روشن را مكن در ابر گيسويت نهان * محروم از ديدار خود اى ماه رخسارم مكن
اى شكرين لب مىدهم جان در بهاى بوسهات * نوميد از يك بوسه زان لعل شكربارم مكن
چون شد نمىگويى دگر راز نهان با « معجزه » * من محرم سرّ توام محروم از اسرارم مكن