سايهء معشوق
چو چشم مست تو هردم ترانه بايد داشت * براى شعر سرودن بهانه بايد داشت
خزان عمر گذشتهست از گذشته مگو * چو غنچههاى بهارى جوانه بايد داشت
مرام من همه سامان گرفتن است به عمر * به زلف يا به دلت آشيانه بايد داشت
نمىشود به زر و زور آدمى مشهور * كه خويش را به اثر جاودانه بايد داشت
خيال عشق نداريم از تهيدستى * براى دام تو اى مرغ ، دانه بايد داشت
نمىتوان همه در بزم بود همچون شمع * به زير سايهء معشوق خانه بايد داشت
مگوى سر به كدام آستانه بايد سود * كه قرب و منزلتى در زمانه بايد داشت
نه هركسى سخنى ساز كرد ، شد مسعود * كه همچو من سخن شاعرانه بايد داشت
ز شعر هست مرا يادگار در عالم * مثال شمع « معالى » زبانه بايد داشت
ذوق سليم
گفتى كه ناى نالهء ياران شوم ، شدم * اشك نگاه چشم خماران شوم ، شدم
گفتى كه آه زمزمهام چون شود بلند * در باغ نغمهخوان هزاران شوم ، شدم
گفتى كه تا به خاطر ذوق سليم تو * در انجمن ز پايهگذاران شوم ، شدم
گفتى ز بزم ساقى مى تا به صبحدم * يك شب فروغ بادهگساران شوم ، شدم
گفتى به شاخ و برگ درختان خانهات * مهتاب نقرهفام بهاران شوم ، شدم
گفتى چو مرغ خستهء بشكسته بالوپر * صيد جنون دشت شكاران شوم ، شدم
گفتى به گاه فتنهء ز شرم آبرويشان * خوناب اشك لالهعذاران شوم ، شدم
گفتى در اين مسير « معالى » به سير دوست * فانوس سايهگير سواران شوم ، شدم