شيرين شمايل
جلوه اى گل ! تا به چشم اشكبارم مىكنى * فارغ از بوى گل و رنگ و بهارم مىكنى
گرچه مىدانم محال آيد وصال تو ولى * با شكرخندى هنوز امّيدوارم مىكنى
گاه در وصلم كنى خندان چو گل گاه از فراق * همچو ابر نوبهاران اشكبارم مىكنى
گر نمىخواهى رود بر باد خاك هستىام * ازچهرو سرگشته مانند غبارم مىكنى
سوزم و گريم ز غم چون شمع هر شب تا سحر * خندهها چون صبحدم بر شام تارم مىكنى
تا كند روشن جهان را پرتو رخسار تو * پيش مهر عارضت آيينهدارم مىكنى
تا شوم بىخويشتن چون نرگس سرمست تو * در هوايت لالهآسا مىگسارم مىكنى
چون سر درمان درد بىقراران نيستت * اى طبيب دل چرا امّيدوارم مىكنى
اى سيهزلف صنم ميرد ز حسرت « معجزه » * چون به شوخى دست در آغوش يارم مىكنى
نشاط زندگى
بنشين در برم اى راحت جانم ، بنشين * مرو از بزم و مبر تابوتوانم ، بنشين
بىتو مىميرم اگر از بر من دور شوى * زندگى بىتو دمى هم نتوانم ، بنشين
حاصل عمر عزيزم تويى اى راحت دل * بنشين تا به رهت جان نفشانم ، بنشين
مىبرد ديدن روى تو غم از خاطر من * شادمان از تو شود تا دلوجانم ، بنشين
از كنارم مرو اى دوست خدا را ور نه * روزى آيى كه نيابى تو نشانم ، بنشين
اى دل آرام كه آرام ندارم بىتو * چون عيان است به تو سرّ نهانم ، بنشين
نيست جز با توام اى دوست سر گفت و شنيد * راز دل جز به تو گفتن نتوانم ، بنشين
بنشين « معجزه » را از ره يارى به كنار * گر كه خواهى نگرى سحر بيانم ، بنشين
درّ ثمين
خواهم ز خاك كويت نقش جبين خود را * ديدم به كويت اى دوست خلد برين خود را
آن حسن بىقرين را خواهى اگر مثالش * در آينه توان ديد جانا قرين خود را
در مصحف جمالت تا خطوخال ديدم * گفتم به دل نظر كن آيات دين خود را
گفتار دلنشينت تا بر دلم نشيند * آويز گوش ما كن درّ ثمين خود را
اى دل اگر بخواهى وصلش به اشك و آهى * از حق بجو وصال آن نازنين خود را