جلوهء آيينه
تا نقش خط از آينه رخسار كشيديم * سرمشق هلالى به شب تار كشيديم
برهم زده شد صورت شيرازهء دفتر * يكچند كه دست از سر اين كار كشيديم
خون دل ما بود كه آويخت به مژگان * هر قطره كه بر ناوك خونبار كشيديم
دست قلم از همّتم آغشته به خون شد * تا در طلب گل ستم خار كشيديم
اندوختهء ما همه از فيض بيفزود * دست طمع از درهم و دينار كشيديم
در روز قيامت به حساب كه نويسند ؟ * شب آنچه كه از ديدهء بيدار كشيديم
شهد از لب شيرين تو چون قند گرفتيم * هم تلخى زهر از دهن مار كشيديم
از همرهى عشق رسيديم به مقصود * با همّت دل عكس رخ يار كشيديم
ميل طلبم بود فروغ رخ معشوق * كز برق نگه حسرت ديدار كشيديم
با صيقلى صبر ، غم از سينه زدوديم * تا زنگ غبار از دل زنگار كشيديم
سرگشته در اين دايره مانديم و ليكن * چون نقطه سر از دامن پرگار كشيديم
تا روزنهاى باز شد از عشق « معالى » * ناز نگه يار دلآزار كشيديم
نواى الفت
به وقت ناله از دستم صدايى برنمىآيد * نواى الفت از درد آشنايى برنمىآيد
مگر تسكين دهم با هاىهاى گريه دردم را * كه داروى علاجم از دوايى برنمىآيد
بگو با دست من دستى شود همره به گردابى * كه توفان بلا را ناخدايى برنمىآيد
ز صافى اندرون خويشتن را آفتابى كن * كه از دل تيرگان ، هرگز صفايى برنمىآيد
دلم در سينه از مهر تو با خود آشتى دارد * كه قهر از همچو من بىدستوپايى برنمىآيد
مزن بر ديده رنگ فتنه ، با اهل صفا بنشين * كه از صاحبدلان بوى ريايى برنمىآيد
چو ما در بذل و بخشيدن دل خود را غنىتر كن * كه اين خصلت ز دست هر گدايى برنمىآيد
نمودم بارها در عين نقصان دست و دلبازى * چنين كار اى دل از هر بينوايى برنمىآيد
به پايت سالها كردم وفا ، امّا ندانستم * وفا كردن به عهد از بىوفايى برنمىآيد
مران از خويشتن ما را كه با درد تو نزديكم * صبورى بىتو از هر مبتلايى برنمىآيد
چو در سير زمان گشتى بسان ما حقيقتبين * دگر از مدّعى چون و چرايى برنمىآيد
« معالى » در ميان دوستان خود درستى كن * ز دستت گرچه مىدانم خطايى برنمىآيد