آتشدان غم
نه فريادم كند تأثير و نه پژواك شيون هم * از اين بيهوده ناليدن به تنگ آمد دل من هم
ز بس آواى جغد از هر طرف پيچيد در عالم * به خاموشى نشست از داغ بلبل ، باغ و گلشن هم
ز سيلاب غمت هرگز دلا آسوده ننشينم * بيا اشكى چكان از ناوك مژگان به دامن هم
شب از دلتنگى و غم دست و پا گم كردى و آخر * چراغ خويش را پيدا نكردى روز روشن هم
شدم مشتى غبار زير پاى دوستى ، امّا * نيفشاندى كف خاك مرا در چشم دشمن هم
چنان گرم سخن بودم كه در بزم فرحرويان * ميان صحبت گل دهزبان آورد سوسن هم
اگر آبى نباشد دسترس از بهر خاموشى * سرشكى مىتوانم زد به آتشدان گلخن هم
ز خامى مىتوان عاقل نمودن طفل كودن را * به آتش نرم كردن مىشود در كوره آهن هم
به خودسوزى شبى را بگذرانم ، وقت طى گردد * چراغ خانه خاموش است و پيدا نيست روغن هم
اگر بندند از هر سو « معالى » روشنايى را * فروغ آفتاب ما برون تابد ز روزن هم
شعار ما
مشكل ما در سفر نى بعد منزل بوده است * وقت ما مصروف پيدا كردن دل بوده است
كشتى ما بود در گرداب طوفانى اسير * موج دريا نيز دامنگير ساحل بوده است
ساقى دردىكشان در بزم رندان سالها * مىفروش كوى مىخواران عاقل بوده است
در شكار ما « معالى » دوستى عشق و صفاست * سرو ما در كوچهء دل پاى در گل بوده است