با زلف تو در شبان ديجورى * گر دست توان زدن به دستورى
باشد كه حكايت كنم از دورى * وز روز سياه خويش و مهجورى
وان چهره چنان كه بر سمن سورى * وين سينه چنان كه پرشرر كانون
* * زان طرّه و طيب آن به خوشبويى * مزكوم شدهست نرگست گويى
و آنگاه به كرپزى و جادويى * با چرخ بود به همترازويى
در خيرهكشى و آتشينخويى * بيمار كه ديده آبخوردش خون
بوى دوست
ماه نو از طرف بام ، تافت چو ابروى دوست * وز پى ماه تمام ، چشم من و روى دوست
هستى جاويد چيست ؟ مستى دائم كدام ؟ * نقطهء موهوم يار ، نرگس جادوى دوست
تشنهء ديدار را گر بگدازد جگر * غبطهء دريا بود ، قطرهاى از جوى دوست
قوّت زانوى من ، چيست به راه طلب * فاصلهء هر دو گام ، ياد سر كوى دوست
همرهى خضر نيست لازمهء راه عشق * مىكشدم هر طرف ، دوست بود بوى دوست
گر به خداوندى است ، عزّت ابناى دهر * من شدم از جان و دل ، بندهء هندوى دوست
روز قيامت مرا ، عذر گنه خواستهست * گر بخرام آورند ، قامت دلجوى دوست