قبلهنما
رخ دلكش و زلف تو همچو شرر ، كه گرفته به دامن هندوكى * خم ابرو چشم تو همچو كمان ، كه فتاده به گردن آهوكى
نظر از تو به غير تو بر دگرى ، نكنم كه تو از همه خوبترى * صنمى و نظيفتر از قمرى ، بشرى و لطيفتر از ملكى
به دو ابرو و خال تو مىنگرم ، كه دو قبله نموده ز يك حجرم * به دو چشم تو گر نبود نظرم ، چه دو قبلهنما بودش ، چه يكى
دل من ستم از تو كشيده بسى ، بده كام وى از لب خود نفسى * كه به خواهش دل نرسيده كسى ، ز كباب اگرش نبود نمكى
غمت از دل « مظهر » ما بستم ، نرود كه چو نقش بكنى شده ضم * نه چنان بره تو نهادم قدم ، كه فتد ز مقام يقين به شكى
لعل نوشخند
گر شبى برافشانى ، زلف عنبرافشان را * صبح را به رشك آرى ، تا درد گريبان را
ديدم از سر زلف و لعل نوشخند تو * در گلوى اهريمن ، خاتم سليمان را
تا گلابت افشاند از پى خوش آمد گل * خيز و زينتافزا شو ، صفحهء گلستان را
گر تو با چنين قامت بر سماع برخيزى * مى برآورى از گل ، پاى سرو بستان را
دزد اگر متاعى را مىبرد به پنهانى * زلفت آشكارا برد از كفم دلوجان را
بسكه در سر كويت ، كشته از حد افزون است * كس نمىگذارد فرق ، از عدو محبان را
گر تو با چنين قامت ، پا نهى به گلزارى * در گلو گره سازى ، صوت عندليبان را
واى بر مسلمانان ، گر به يك نظر بيند * چشم مست جادويت ، كافر و مسلمان را
زهر هجر كارى شد ، وصل اگر كه ترياق است * مرهم از نظر بايد ، زخم تير و مژگان را
من ز فرط دانايى ، عشق را خريدارم * پند مىدهد ناصح ، مردمان نادان را
هركه مىنمود از مى ، توبه چون بهار آمد * بركشيد پيمانه ، بر شكست پيمان را
« مظهر » از تو بر ياد است ، گريهء شب و روزم * زان كه دوست مىدارد ، دوست چشم گريان را