داشت در سر همه سوداى وصال * زندگى نيست بجز خواب و خيال
چون به دل شمع اميدى افروخت * خويش در شعلهء آن شمع بسوخت
زان سپس گردش اين چرخ كبود * بود بر جاى همان حال كه بود
مادر دهر چو خون او خورد * نامش از دفتر ايّام سترد
آه چون اين فلك سست نهاد * خرمن هستى او داد به باد
واىواى آنهمه اميد چه شد * آخ چون سوخت چهها ديد چه شد ؟
هست پروانه به معشوق قرين * چشم دل باز كن آنگاه ببين
سوخت و گشت يكى با دلدار * جاى بگزيد در آغوش نگار
هر دو از وصل چو يكرنگ شدند * در ره عشق هماهنگ شدند
بينشان هيچ كنون فرقى نيست * چونكه دلداده و دلدار يكيست
زان سپس گردش اين چرخ كبود * بود بر جاى همان حال كه بود
نه از اين واقعه باقى اثرى * نه ز پروانهء مسكين خبرى
مادر دهر چو خون او خورد * نامش از دفتر ايّام سترد
كرد پامال ره جانانه * خون پروانه ز كس پروانه
آه چون اين فلك سست نهاد * خرمن هستى او داد به باد
آه چون عاشق بيدل ناگاه * سوخت و محو شد و گشت تباه
واىواى آنهمه اميد چه شد * آخ چون سوخت چها ديد چه شد ؟
داد ناگاه سروشم آواز * كز چهاى اين همه با غم انباز
هست پروانه به معشوق قرين * چشم دل باز كن آنگاه ببين
سوخت با دلبر ديرين پيوست * از غم و زندگى هجر برست
سوخت و گشت يكى با دلدار * جاى بگزيد در آغوش نگار
دل و دلداده به هم پيوستند * بار يكرنگى خود را بستند
هر دو از وصل چو يكرنگ شدند * در ره عشق هماهنگ شدند
سر به سر پاى به ره بنهادند * داد يكرنگى خود را دادند
بينشان هيچ كنون فرقى نيست * چون كه دلداده و دلدار يكيست
اتّحاد است سرانجام عشق * وحدت است آخر و فرجام عشق
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3327
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٣٢٧