سرماى دى نكرده به گلزار آن گذر * با آنكه رفته آذر و دى در پس در است
من اين صفا و لطف نديدم به هيچ شهر * گويى كه آب « گلشنش » از حوض « كوثر » است
خاكش فرحفزا بود و باد مشكبيز * وين عطر و بو شمامهء آن صحن اطهر است
آن درگهى كه گرد رهش از سر شرف * زيبندهتر به فرق ز هر تاج و افسر است
آن بارگاه رفعت كز اعتبار و قدر * هر هفت آسمانش كمين بندهء در است
آن درگه رضا كه گشاده است از كرم * بر هركه هست اگر كه غنى يا كه مضطر است
خواهم به بندگى درش عمر سر كنم * بر اين گدا نگر كه چه شاهيش در سر است
خوش كردهايم دل به خيالى ز وصل دوست * ور نه وصال دوست به ما كى ميسّر است
نالهء نى
دامنكشان چو بگذرى از روى خاك ما * زنهار پا منه به دل چاكچاك ما
ساقى به هوش باش كه اين جام باده نيست * خون دل است اين كه بگيرى ز تاك ما
با مدّعى بگوى چه سنجد به روز عرض * خرمهرهء تو با گهر تابناك ما
گيرم كه بشكنى قلم ما ، چه مىكنى * با نالهء نيى كه برويد ز خاك ما
از ما نصيحت است و دلالت به راه خير * گر نشنوى بدا به تو باشد چه باك ما