بازار عشق
تا كه مخفى گنج عشقش در دل ويرانه شد * خاطر مستغنى از فكر خود و بيگانه شد
ساخت ما را بستهء بند خود از يك جلوه دوست * چشم او صيّاد و زلفش دام و خالش دانه شد
طلعت تابان جامش ديده صدها ديده ليك * بخرد آن بينندهاى كز يك نظر ديوانه شد
تا ابد زان باده ما مستيم و بر پيمان خويش * عقد اين عهد از ازل در اولين پيمانه شد
كوچك و خردم به لطفش شد بزرگيها نصيب * من چه گويم هرچه شد زان همّت مردانه شد
نرگس مستانهاش كرده مرا مست و خراب * پيش من افسانه ديگر مستى ميخانه شد
شمع شد در سوز و بزمافروز تا آخر نفس * ازچهرو در عاشقى ضرب المثل پروانه شد
منصب فقرم شعار است و چو اكسيرم عزيز * فخر اين منصب مرا زان خلعت شاهانه شد
نعرهزن « مصباح » چون منصور در بازار عشق * نقد جان اكنون نثار مقدم جانانه شد
فرجام عشق « شمع و پروانه »
ياد دارم كه شبى ياد نگار * برد از ديده و دل خواب و قرار
سر انديشه به زارى و ملال * دست خواهش به گريبان خيال
داد پروانه ز كف نقد شكيب * آه از عشق سراپاست فريب
شمع افروخته در جلوهگرى * كار پروانه شده خونجگرى
جسم پروانه به پرواز آمد * جان بيرونشدهاش بازآمد