جهان روسبىبارهاى ناكس است * بجز روسبى كى كند اختيار
تو چشم درستى و مردانگى * از اين روسبىباره هرگز مدار
دريغ آنهمه پند دلبند او * گرامىتر از گوهر شاهوار
دريغا ز خودكامى و خبرگى * نبستم يكى پند او را به كار
دريغا نه خامى و شوريدگى * گل صدق كشتم در اين روزگار
همه مردمى كردم و كى كند * بجز مردمى تخمهء نامدار
چو ديد اينچنين سركش و توسنم * درآورد از روزگارم دمار
چو خود روزگار عبرت من نشد * شدم من چنين عبرت روزگار
مستى
يك روز به مستى ره ميخانه بپويم * داد دل از اين عقل سبكسار بجويم
حاصل نشد از مسجد و از كعبه مرادى * شايد كه گشادى برسد زان سر كويم
هر نام بجز نام تو از دل بزدايم * هر نقش بجز نقش تو از ديده بشويم
صد بوسه از آن لعل شكر بار بگيرم * صد نافه از آن طرّهء طرار ببويم
يكسو زنم اين پردهء ناموس و ريا را * از نام گريزم ره صد ننگ بپويم
ديوانه شوم نعره زنم جامه درانم * وان راز نهان بر سر بازار بگويم
گر خلق بپرسند كه ديوانه چرا شد * گوييد كه ديوانهء آن سلسله مويم
در حيرتم از خلق كه اوصاف تو گويند * من از تو برون نامده وصف تو چه گويم
در بارگاه حضرت رضا ( ع )
گوشم به انتظار پيام تو بر در است * « كز هرچه بگذرى سخن دوست خوشتر است »
ساقى بده پياله پياپى كه جام ما * خالى نگشته چشم پى جام ديگر است
تا عقل در سر است بجز دردسر مخواه * زان مى بده كه داروى هر درد در سر است
تا نقش هست و نيست بسوزيم در ضمير * آن آب ده كه خاصيت آن چو آذر است
مطرب ره عراق و سپاهان فروگذار * زان ره برو كه رو بهسوى كوى دلبر است
گر از بهشت عدن شنيدى حكايتى * آب و هواى خطّهء مشهد نكوتر است
بنگر به اعتدال هوايش كه در تموز * صحن چمن ز سبزه چو ديباى اخضر است