به مضراب منقار چون چنگزن * به سيم قفس گشته آهنگزن
چو رقّاص در صحنهء تنگ خويش * شده پاىكوبان به آهنگ خويش
به عود نفس لعبت بندباز * گهى در فرود و گهى در فراز
* * به دو گفتم اى مرغ زيباى من * فرحبخش و كاشانهآراى من
تو دستانسراى و من چامهگوى * تو زرّين پروبال و من زردروى
تو را نيز با زردرويان سرى است * كه اين زردى از تابش آذرىست
مرا نيز در دل همان آتش است * كه اين رنگ عشّاق محنتكش است
بگو ، تازه كن جان مشتاق را * بخوان تا بخندانى آفاق را
* * مگر مر غم امروز بيدار نيست * چرا در قفس كوشش و كار نيست ؟
چرا خانه خاموش و بىرونق است ؟ * چرا باغ در ظلمت مطلق است ؟
قنارى فروبسته چشم ، آه آه * به خواب عدم رفته از خوابگاه
دريغا چرا مرغم از ياد برد * چه رو داد كاين گلشنآراى مرد ؟
از آن شور و مستى و خنياگرى * بهجا نيست جز مشت بالوپرى
خطوخال ديگر خطوخال نيست * خطى هست امّا در آن حال نيست
پريده ز تن رنگهاى زريش * شده بالها جمع و پرها پريش
* * چنان اشكم از ديده آمد فرود * كه بشنيد همسايهام رود رود
سرشكم روان از دلخسته بود * كه زنجير انسش بدان بسته بود
چو بودم ز غمهاى دوران به رنج * غمم مىزدود از دل آن نغمهسنج
كنونم برفت از بر آن غمگسار * دگر با كه گويم غم روزگار
* * كجا رفت آن آتشين جان او * كه تن چون قفس بود زندان او
ز پابند اين مال و پر باز كرد * به گلزار جاويد پرواز كرد
و يا شاعرى بود سحرآفرين * فرستاده بر بزمگاه زمين
فروخواند بر جمع اشعار خويش * ره خانهء خويش بگرفت پيش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3283
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٨٣