آن خراسان كو كه گر طفلش گرستى نيمشب * خواب خوش از ديدهء عبّاسيان كردى فرار
از چه بو ريحان نمىآيد ز بيرونش برون * از چه بو مسلم نمىگردد ز مروش آشكار
بلخ دارد ليك بو معشر ندارد در ميان * طوس دارد ليك فردوسى ندارد در كنار
گر نشابور است پس سينا و خيّامش كجاست * ور ابيورد است از چه انورى نارد به بار ؟
آنچه افيون با خراسان كرد در ميزان عقل * ظلم چنگيز و جفاى غز يكى بود از هزار
بس جنايتها ز ايران زادهء اين مادر است * كاش شيرش را به پستان خشك سازد كردگار
بايد از اين خاكدان بركند او را بيخ و بن * پيش از آن كز ما برآرد بيخ و بن در روزگار
قنارى من
گل شمع در آخرين سوز بود * سحر گرم آرايش روز بود
سر پرچم صبح پيدا ز دور * گريزنده شبنم در آغوش نور
كه مرغى نواى طرب ساز كرد * ز چشمم شكر خواب شب باز كرد
قنارى به آشوب و آواز بود * ز پا تا به سر جلوه و ناز بود
ز نور سحر رشتهها تافته * وز آن رشتهاش بالوپر تافته
شب تيره خم گشته بر روى او * زده بوسه بر روى جادوى او
ز ديباى شب موجى انگيخته * به چشمان او قطرهاى ريخته
شدم پيش آن تنگ كاشانهاش * كه افزون كنم آب با دانهاش
چنان مست آن صبح سحّار بود * كز آن آب و آن دانه بيزار بود
تو گفتى حكيميست صاحب نفس * كه خوش نيستش ديدن هيچكس
دگرباره در چهچه و سوت بود * همآهنگ مرغان لاهوت بود