تيغ سخن
از دشمنان سفله جدا مىتوان شدن * امّا ز جور دوست كجا مىتوان شدن
گيرم كه دوست دشمنى آغاز كرد چون * زين دشمنى ز دوست جدا مىتوان شدن
بيگانه را به خلوت عشّاق راه نيست * اى آشنا به محفل ما مىتوان شدن
چون موج اگر ز دست بدارى عنان خويش * بر ساحل مراد و صفا مىتوان شدن
افتادگى بجوى كه چون خاك ره شدى * تا چرخ با نسيم صبا مىتوان شدن
پاى ارادت ار نبود سخت استوار * در راه كعبه كى به عصا مىتوان شدن
گر رخصتى دهند به تيغ سخن بسى * آسان به جنگ هرزه درا مىتوان شدن
با ناخنى كه پردهء دلها دهى خراش * از كار خلق عقدهگشا مىتوان شدن
« مستى » گر از صفا بكنى توشهء سفر * همراه كاروان وفا مىتوان شدن
قافلهء اشك
اميد بستهام اين روزها به گيسويى * خطاست گرچه سپردن اميد بر مويى
هزار چاك به دل بايدش ز تير نگاه * هرآنكه گوشهء محراب كرد ، ابرويى
خطا بود كه ببويند نافهءچين را * ز چين زلف تو آرد نسيم اگر بويى
چنين كه زلف تو دارد سر پريشانى * هزار دل ز چه بندد به تار گيسويى
به پاى قافلهء اشك و آه همسفرم * كه سيل سويى و توفان برد مرا سويى
بغلگشايى مرگ است كوچه دادن موج * اگرچه نيست ز ساحل گشادهتر رويى
به پهندشت جهانم اگر كلوخى نيست * مصاحبيست مرا به ز باغ مينويى
ز جام و ساقى و « مستى » چه لافها دل زد * به حالتى كه خرابم ز چشم جادويى
بزم دل
خرابتر نبود هيچ خانه از دل ما * به آب عشق سرشتند از ازل گل ما
چراغ لاله نميرد به دستبرد نسيم * كجا به گريه رود داغ عشق از دل ما
به پاى قافلهء آه مىرويم هيهات * اگر كه ناله نگيرد عنان محمل ما
به دور ما كه گناه است گل عيان ديدن * يك امشبى به نهان پاى نه به محفل ما
زمانهايست كه حد مىزنند بلبل را * به جرم نغمهء مستانه ، از تغافل ما