كليد ميكده
چون لاله گرچه هيچ گلى داغدار نيست * دلهاى داغديده كم از لالهزار نيست
از چشم لاله ژاله رود هر سحر ، ولى * چشمى چنان كه ديدهء من اشكبار نيست
مستان عشق راه غريبى سپردهاند * ميخانه شد خراب و دگر مىگسار نيست
سيراب اشك خويشتنم در خزان عمر * نخل فتاده منتظر نوبهار نيست
يك گل بهجا نماند به گلزار آرزو * اين گلشن خزانزده را غير خار نيست
بر شاخ گل دگر نكند نغمه ، عندليب * يك آشيانه بر سر اين شاخسار نيست
تا همدلان كناره گرفتند از اين ديار * از ناله جان من نفسى بر كنار نيست
گفتم غبار راه تو ، در چشم جا دهم * چندان گريست ديده كه جاى غبار نيست
« مستى » كليد ميكده تا دست ناكس است * ما را به كوى بادهفروشان گذار نيست
خلوت غم
غم آمد و شادى ز دلخسته برون رفت * چون ماتميان دلشده با بخت نگون رفت
دل طعنهزنان دور شد از دايرهء عقل * سرگشته به پاى مژه تا ملك جنون رفت
گويند كه آسوده شود سيل به دريا * از ديدهء دريايى من از چه سكون رفت
چندانكه دلخون شدهام خلوت غم شد * از تنگى جا ، شادى از اين خانه برون رفت
« مستى » چو در ميكده بستند و در اين كوى * از ديدهء مستان همه ديدند كه خون رفت
الههء ناز
چنين كه ناز به چشم تو آشيانه گرفت * هزار ميكده در يك نگاه خانه گرفت
چه جاى دل ، كه فلك جامهء شكيب دريد * چو برق تير نگاه تواش نشانه گرفت
چو گل چه روى بپوشى ، چه پرده برگيرى * شميم زلف تو سرتاسر زمانه گرفت
به فيض آتش دل يافت دولت جاويد * هرآنكه زان لب نوشين مى مغانه گرفت
تو آن الههء نازى ، كه زهرهء فلكى * ز يك نواى تو الهام صد ترانه گرفت
سر رهاييش از حلقههاى زلف تو نيست * كبوترى كه ز خال لب تو دانه گرفت
به آفتاب رخت شام تيره شد روشن * سپهر ، جلوهء خورشيد را بهانه گرفت
خار چشم تو « مستى » ز پا فكنده و خلق * گمان برند كه جام از شرابخانه گرفت