تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3270

مساهمون:

ص٣٢٧٠
بود عمرى به كويش ره ندادم ، اى اجل ! رحمى * شود يك‌دم به پابوسش رسم ، اى مرگ ! تأخيرى هواى خدمتش دارم بسى ، اى بخت ! امدادى * خرابم كرده سوداى رخش ، اى عشق ! تعميرى

خار معاصى

رفتيم و پس از خود عمل خير نهشتيم * با آب گنه توشه عقبى بسرشتيم امروز بدين عالم خاكى ز چه نازيم * فرداست چو بينى همه خاك و همه خشتيم بس كار مناهى كه در اين مرحله كرديم * بس خار معاصى كه در اين مزرعه كشتيم نه لايق ناريم و نه زيباى جحيميم * نه درخور خلد و نه سزاوار بهشتيم گو زاهدم از مسجد و محراب نگويد * ما بندهء پيران كليسا و كنشتيم در حشر ز نيك و بد ما دوست چه پرسد * نيكيم از اوييم و ز اوييم چو زشتيم المنة للّه كه « مستوره » من و دل * جز يار بساط از همه ديّار نوشتيم

تك‌بيت‌ها

پيش بالاى بلندت به چمن از سر شرم * سرو پوشيده به خود كسوت كوتاهى را
* * *
هركس به دلارامى دارد سر و سودايى * تو شوخ پرىپيكر آرام دل مايى
* * *
مىسوزم و مىنالم پيوسته به هجرانت * رحمى به دل‌وجانم دست من و دامانت