رانده شده
از كوى خود براندى آخر به صد جفايم * در حضرت تو اين بود اى ماهوش سزايم
در خيل عشقبازان رسم من اين نباشد * با يار خويش عهدى بربندم و نپايم
ما را مران ز درگه همچون غزال وحشى * بگريزم ار ز كويت مشكل دگر بيايم
بىجرمى اى ستمگر انداختى ز چشمم * يا زين غمم رها كن يا برشمر خطايم
ما را ز گلشن و گل صد بار خوشتر آيد * خارى ز كوى جانان گر مىخلد به پايم
شب تا سحر بنالم وان سنگدل ندارد * گوشى ز روى رحمت بر نوحه و نوايم
« مستوره » از وفايش سر بر لحد گذارم * تا قصّهها پس از من گويند از وفايم
دلارام
هركس به دلارامى دارد سر و سودايى * تو شوخ پرىپيكر ، آرام دل مايى
عالم همه گرديدم ، آفاق نورديدم * در كشور نيكويان ، نبود چو تو زيبايى
گر باغ و گلت خوانم ور مهر و مهت دانم * از خود غلطم زيرا ، در وهم نمىآيى
در شهرك زيبايان بگزيدمت از خوبى * جز اينكه وفا هرگز با دوست نمىپايى
شور لب شيرينت زان رو به دلم جا كرد * خود شهره چو فرهادم ، در دهر به شيدايى
از موعظه و افسون در بند لب اى واعظ * بيهوده مده پندم ، از عشق و شكيبايى
« مستوره » فغان سر كن زين پس كه به عيّارى * بربود دلت از كف ، آن دلبر يغمايى
بزم من
ز شمع عارضت كاشانهء دل روشن است امشب * ملائك در نشاط از جلوهء بزم من است امشب
ز چهر و قامت و روى نگارين محفل شوقم * تو گويى مست نسرين سرو سوسن است امشب
به سنبل شانه را از نكهت گل آشنا كردى * كه پندارى جهان بر مشك ، ناب و لادن است امشب
به حمد اللّه دگر از پرتو خورشيد روى تو * مرا ويرانهء دل ، رشك كوى ايمن است امشب