نثار مقدمش نقد روان بنهادهام بر كف * كه آن مهروى را كاشانهء جان ، مسكن است امشب
مدار اكنون طمع از من بيان نكتهسنجى را * كه از ذوق وصالش كلك طبعم الكن است امشب
عجبتر بين تو را « مستوره » دلبر در كنار و بس * چرا از خون دل دامانت رشك گلشن است امشب
آوازهء شيرين
از بهر تكلّم چو گشايى دهنت را * مجذوب شود جان ، لب شكر شكنت را
طوطى نكند ميل شكرخايى ازاينپس * گر بشنود آوازهء شيرين سخنت را
آوخ چه بلايى كه بود رشك گل و سرو * آن قامت شمشاد و عذار سمنت را
تو فتنهء عامى شده ، مفتون دل خلق * ديدند چو آن آفت چشم فتنت را
من خود به وفاى تو برابر ننمايم * با ملك تكين بوسهء لعل عدنت را
هان عرضه مده گوهر وصلت بر اغيار * غير از من مهجور كه داند ثمنت را
« مستوره » بر يار لب از ناله فروبند * رحمى نكند زان كه دل ممتحنت را
هواى خدمت
مرا نبود سر تقرير شوق ، اى كلك ! تحريرى * به افغان مىندارد گوش يار ، اى ناله ! تأثيرى
ز عشق آن صنم رسواى خلقم ، پندى اى ناصح ! * مرا ديوانگى شد برملا ، اى عقل ! تدبيرى
مسلمانى شد از دستم ز سودا ، رحمى اى كافر ! * شدم شيداى چشم فتنهاش ، اى زلف ! زنجيرى
شبانى چند در آزارم ، اى گردون ! مدارايى * روى تا كى به كام مدعى ، اى چرخ ! تعبيرى
وصالش را به آرام تنم ، اى دوستان ! وصفى * خيالش را به تسكين دلم ، اى فكر ! تصويرى