كارگاه جهان
ندانم كه داند به دانشورى * يكى راز اين چرخ نيلوفرى
نهچندان بلند است كآيد به دست * خرد را نشانى به ديدهورى
چه چاره بجز حيرت از ديدنش * زهى نقشبندى و صورتگرى
مرا كاسب انديشه گرديده لنگ * به ميدان يكذرّهء اغبرى
چه پويد ره آسمان بلند * پر از آفتاب و مه و مشترى
همه كاردانند و فرمانگزار * نهاده سر اندر خط كهترى
مپندار كاين جنبش آب و خاك * به هنگام توفيدن صرصرى
در اين كارگاه پر از هوش و راى * چو كار من و تو بود سرسرى
همه غافليم و زنيم از غرور * به بىدانشى لاف دانشورى
يكايك ز ما بهتر و مهترند * به دين خالى از كبر و خيرهسرى
كه را هست با نرگس و سرو و گل * ز جمعيّت دلبران دلبرى
مگر ديده باشى برابر سياه * همان تابش اختر خاورى
كدام اوستاد است كز كلك نغز * زند نقشى اينسان به افسونگرى
چه شبها كه تا صبحدم از سهيل * ثريّا فشاندم همى برترى
به هر ذرّه مهر و مهى يافتم * به آخر نگشتم ز حيرت برى
چو او آفريدهست زيبا و زشت * چه فرق است از آدمى تا پرى
چه مىآمد از شير گر جاى مور * ورا آفريدى بدان لاغرى
بسا تيرهشبها كه تا بامداد * شدم خيره بر قدرت داورى
سرانجام از حيرت و فكرتم * نبد بهرهاى غير جامه درى
* * خدايا به چاه ضلالت دريم * كند هم مگر لطف تو رهبرى
همه از تو داريم و يابيم ليك * شماريم از خود زهى كافرى
در اينجا چو دادى بدين پستىام * به جمعيّت بهتران بهترى
در آنجا كه بازم نباشد كسى * به اميد من كى شكست آورى