مزد جنگاور سيحون رسد از دجله * پاس قفقاز دهد مرد سجستانى
بسته گردد به رخ مردم بيگانه * خانهء رودكى و خانهء خاقانى
اينت مهكامه و آماج پسنديده * اينت انديشهء اسپند نياكانى
هركه را خوى نيا نيست پسنديده * ژاژخا باشد و دژخو ز گرانجانى
ژاژخايى نكند مرد سخنپرور * ژاژخايى بود از پستى و نادانى
هركه سرپيچيد از اين راه كه بنمودم * نيست فرجام ورا غير پشيمانى
* * اى سخنساز ، كه از بيخ برافكندى * تخم نامردى و تنديس تنآسانى
دانمت نيست سخن جز سخن ايران * پس به انجام رسان چامه به خوشخوانى
« مرزبان » بار دگر گو كه فراز آيد * زير يك پرچم ، ايران و هم ايرانى
يار سفر كرده
محراب خواندهام خم ابرويت * هرچند مهر نيست در آن ابرو
دلبستهام به پيچش گيسويت * رامش اگرچه نيست در آن گيسو
* * من قصّهء سكندر و دارا را * از دفتر خيال فروشستم
تا داستان مه تو را خواندم * راز نهان ز دفتر او جستم
* * شد پاك دل از آنهمه افسانه * تا عشق تو ربود دل و دينم
دل شد سترون از همه خشم و كين * آيين مهر گشت چو آيينم
* * ديگر ز اختران نهراسد دل * بيهوده ، بيم آنچه به جان چينم
تأثير روشنان سپهرى را * كمتر ز گردش نگهت بينم
* * آن چشم دلسياه تو چون گردد * چرخ برين ز گشت ، فروماند
مژگان بركشيده چو پيكانت * بر دل نشان عشق تو بنشاند
* *