كافلاك ز خاك قدمت كسب كند نور * خورشيد ز درّ نجفت نور كند وام
اى ذات تو گنجينهء اسرار الهى * كى عقل كند درك صفات تو كما هى
« يحيى » كه بجز سوى تواش نيست پناهى * دارد ز گدايى درت عار ز شاهى
ننوازىاش اى شه ز چه گاهى به نگاهى * تا وارهد از قيد غم و محنت ايّام
اى روح روان را هوس كوى تو بر سر * اى جان جهان را سبب شوق تو در بر
جارى ز تو هر خيز چو اعراض ز جوهر * مشتق ز تو هر فيض چو افعال ز مصدر
گرديده عدم ز آتش مهر تو مخمّر * كاينسان به جهان نام و نشان نيست ز اعدام
تا هست به نور و ز چمن با فر و فيروز * احباب تو را ، باد چه نوروز همه روز
نوروز چو هرروزه و هرروزه چو نوروز * و اعداى تو را باد به دل ناوك دلدوز
گه ناوك دلدوز و گهى زخم جگرسوز * اندر تنشان موى شود ناخن ضرغام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3220
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٢٠