ذكر جميل او چو در افواه اوفتاد * هركس شنيد همچو شكر در دهان گرفت
صيت كلام او به بسيط زمين شتافت * چون نقش زر به سكّهء دلها مكان گرفت
آمد به رقص قائل و سامع به هركجا * كان خوشسخن به قول و غزل داستان گرفت
آنجا كه او فكند سخن در حديث عشق * مانند شمع سوز دلش در زبان گرفت
آنجا كه لب گشود در ابواب موعظت * بر نفس سركش از سر حكمت عنان گرفت
گوى فصاحت از همه گويندگان ربود * هرجا كه او كميت سخن زير ران گرفت
گويا شد از دهان بلاغت زبان فضل * آنجا كه عشق را ز غزل ترجمان گرفت
در سهل و ممتنع به غزل پايهء سخن * برتر ز فكر و وهم و قياس و گمان گرفت
سرمايه باخت هركه به بازار شاعرى * آنجا كه او گشود دكانى دكان گرفت
بودش قبيله گرچه همه عالمان دين * او دين به دل بداد و پى عاشقان گرفت
از نام او گرفت شرف دودمان فضل * او قدر و اعتبار نه از دودمان گرفت
جاويد ماند نام اتابك به شعر وى * هرچند مرگ جان ز تن اين و آن گرفت
مدح كسى نگفت بجز در طريق وعظ * اينت هما كه چشم طمع ز استخوان گرفت
نه كرسى فلك را ز انديشهء بلند * از زير پاى شاه قزل ارسلان گرفت
نام و نشان شعر به دو بود و بعد از او * هركس كه نام جست ز شعرش نشان گرفت
از طبع آتشين وى اندر جهان خاك * « خورشيد شعلهايست كه در آسمان گرفت »
دور سخن تمام به دو گشت در زمان * زان روى نام سعدى آخر زمان گرفت
بينوا پسر بينوا
دى از رهى گذشتم و ديدم به گوشهاى * خلقى ستادهاند و هياهو به پا بود
گفتم كه اين تجمّع و غوغا براى چيست * گفتند بهر مردن پيرى گدا بود
گفتم چه نام دارد و فرزند كيست او * گفتند بينوا پسر بينوا بود
اشكم به ديده آمد و گفتم شناختم * اين بينوا برادر بىچيز ما بود