شيوا ترانه
اجازه ده به سر انگشت شاعرانهء خويش * ميان زلف تو جويد دلم نشانهء خويش
به جاى آنكه نهى بار غم به شانه من * دمى گذار برم را به روى شانهء خويش
تو را ز خويش چو هرگز جدا نمىبينم * ز خانهء تو گرفتم سراغ خانهء خويش
ز درد هجر تو مىگريم و به ديدهء خلق * حديث مرگ پدر مىكنم بهانهء خويش
تو را به جعد پريشان زلف خود سوگند * به دانه دانه دندانههاى شانهء خويش
دل مرا مزن آتش از آنكه مىترسم * زنى ز غفلت آتش بر آشيانهء خويش
قدم كمان شده امّا به خويش مىبالم * كه گاه پيرى خود مىكشم كمانهء خويش
الا لطافت مهر تو ساحل اميد * مرا رسان ز ره لطف تا كرانهء خويش
هلا حرارت قهر تو چشمهء خورشيد * مرا مسوز از اين بيش در زبانهء خويش
تو و ترنّم ابيات عاشقانهء من * من و سرودن شيواترين ترانهء خويش
بيا كه در قدمت ريزم اى رميده غزال * به يادگار غزلهاى جاودانهء خويش
اى خواجه . . .
اى خواجه اين قدر ز خدا بىخبر مباش * غافل ز حال مردم صاحب نظر مباش
فارغ ز نالههاى دل بيدلان مشو * وز اشك ديدهء ضعفا بىحذر مباش
من منكر نماز و عبادت نيم ، وليك * اين نكته را شنو ز من اكنون و كر مباش
در خير خلق كوش و به فتواى من دگر * فكر نماز شام و دعاى سحر مباش
بهر شكست خصم سر خويش جدّ مكن * وزبهر انتقام عجولى اگر ، مباش
چون نارون ز سايهء خود بهرهاى ببخش * مانند خار مانع هر رهگذر مباش
سر در سر هرآنچه دهد ، دردسر مده * مفتون سيم و عاشق انبان زر مباش
همّت بلند دار و چو مردان پاكباز * جز فكر دانش از ره سمع و بصر مباش
همواره بر ارادهء خود باش متّكى * در انتظار گردش شمس و قمر مباش
بهر دو نان به خدمت دونان كمر مبند * يعنى خدا نخواسته خم تا كمر مباش
از من شنو اگر از سر خويش بگذرى * سرپيچ از حمايت نوع بشر مباش
اين بود راه خير و سلامت كه گفتمت * خواهى اگر تو باش ، نخواهى و گر مباش