بگذر از آن كسى كه برافتاده مردمان * دامنكشان به عجب و تكبّر گذر كند
بر مردمان چو شمس به يك چشم كن نگاه * تا آسمان به رتبه تو را چون قمر كند
كبر افعى است و دشمن جانت به جان تو * فرزانه آن كسيست كز افعى حذر كند
باور نسازم آن كسى كه چو من بنگرد به دهر * جز نيكى و تواضع كارى دگر كند
روشندل آن كسى كه چو من توتياى چشم * از خاك پاى مردم صاحبنظر كند
من فخر مىكنم به كمال و به فضل خويش * گر ديگرى به مال و منال پدر كند
فخر مجازى آنكه پسر دارد از پدر * فخر حقيقى آنكه پدر از پسر كند
سود آن كسى برد كه چو اين قطعه را شنيد * قبل از وقوع حادثه دفع ضرر كند
زن كيست ؟
زن كيست ؟ شاهكارى دلبند * از شاهكارهاى خداوند
در كارگاه صنع بسى بست * اين چيرهدست ، چهرهء دلبند
روزى كه نقش زن بدر آمد * بر كارگاه خود نظر افكند
ديد اندر آن ميان نتوان يافت * با زن ، يكى به جلوه همانند
شد در شگفت كاين همه خوبى * بر تار و پودش ، از چه پراكند ؟
وين آفريده را به چه علت * اينگونه خوب كرد و خوشايند ؟
گلگونه رخ ، چو غنچه ، باردى * پاكيزه تن چو برف به اسفند
با گيسويى چو سنبل پيچان * با قامتى ، چو سرو برومند
از چشم او عيان ، هوس و عشق * در لعل او نهان ، شكر و قند
الهامبخش خاطر شاعر * نقشآفرين دست هنرمند
نيروفزاى جان ، به تكلّم * روشن كن جهان به شكرخند
از تازگى ، چو صبح نشابور * وز خرّمى ، چو دامن الوند
والاگهر چو كان زمرّد * سنگين بها چو معدن ياكند « 1 »
آتش فكن ، به بتكدهء چين * رونقشكن ، ز سغد سمرقند
يك جا نشاط خاطر عارف * يكسو ، بلاى جان خردمند
چون نيك بنگريست به زن ، ديد * خلقت ز نقش اوست كرامند « 2 »
او را پسند كرد و به دو بست * دل را و مهر از دگران كند
هامش
( 1 ) - ياكند - ياقوت
( 2 ) - كرامند - با قدر و قيمت