جز كشتگان دوست كه جاويد زندهاند * جاويد برنخورده كس از شاخسار عمر
غفلت نگر كه پيك اجل در رسيد و باز * دل بستهاى به دولت بىاعتبار عمر
فهم سخن اگر ننمايى شگفت نيست * هوشت ز سر ربوده مى خوشگوار عمر
خواهى ز خواب غفلت ، بيدار شد ولى * صهباى مرگ بشكندت چون خمار عمر
با رشتهء ولاى بتولش چو بستگيست * از هم گسسته مىنشود پود و تار عمر
خورشيد آسمان ولايت كه پرتوى * ز انوار اوست شمس وجود نهار عمر
هر تن كه عارى است ز تشريف مهر او * باشد دوروزه صحبت او ننگ و عار عمر
اوقات عمر صرف ثنايش كنم كه هست * اين شيوه مايهء شرف و افتخار عمر
گر هيچ يادگار نباشد « محيط » را * اين نغز گفته بس بودش يادگار عمر
در ستايش شاه ولايت
دوش در صحن چمن از چه سبب غوغا بود * مگر آن سرو چمان جلوهكنان آنجا بود
راستى سرو چمن اين همه آشوب نداشت * اين قيامت همه از قامت او بر پا بود
ايمن از حادثهء دور فلك صحن چمن * ليك پرفتنه ز هنگامهء آن بالا بود
دلبر ما كه مجرّد بود از قيد مكان * اين عجب بين كه به هرجا كه شديم آنجا بود
غير اقرار به تقصير به امّيد كرم * عرض ، هر عذر كه كردم همه نازيبا بود
گفت در جبههء زاهد اثر تقوى نيست * پير ميخانه كه با نور خدا بينا بود
خرّم آن روز كه در ساحت ميخانه مرا * به كفى طرّهء ساقى ، به كفى مينا بود
ما حريفان ز مى عشق گهى مست بديم * كه نه خمخانه و نى ساقى و نى صهبا بود
دوست حق داشت اگر پاى به چشمم ننهاد * ديد كز اشك روان هر طرفش دريا بود
سرخوش از ساغر سرشار ولايت چو شديم * پير ما ختم رسل ، ساقى ما مولا بود
شجر طور ولايت ، على عمرانى * كه تجلّى رخش راهبر موسى بود
مژدهاى مقدم جانپرور او داد مسيح * دم قدسيش از آن روى روان بخشا بود
نه همين يار نبى بد ، كه به هر دور معين * انبيا را همه از آدم و تا عيسى بود
نوح را همّت او داد نجات از طوفان * ور نه تا روز جزا رهسپر دريا بود
بود با فاطمه در بزمگه قرب قرين * اندر آن روز كه نى آدم و نى حوا بود
مدحتش پيشه از آن كرد در امروز « محيط » * كز وىاش چشم شفاعت به گه فردا بود