حبّ على
رنجها برده فراوان هنر آموختهام * وز همه عشق تو را خوبتر آموختهام
نى خطا گفتم ، جز عشق ، ندارم هنرى * به همه عمر همين يك هنر آموختهام
تا نموده است ز خود بىخبرم جذبهء دوست * علم آگاهى ، از هر خبر آموختهام
كيمياگر شده از اشك سپيد و رخ زرد * صنعت ساختن سيم و زر آموختهام
رسم بيدارى شب شيوهء افغان سحر * ز سگان تو و مرغ سحر آموختهام
شيوهء رهروى و پيشهء آزادى را * از رفيقى دوسه ، بىپا و سر آموختهام
از گدايان در ميكده شاهان سلوك * طرز بخشيدن تاج و كمر آموختهام
نظرى دوست به حالم ز عنايت فرمود * آنچه آموختهام زان نظر آموختهام
ذرّهام وز اثر تربيت شمس وجود * تربيت كردن شمس و قمر آموختهام
اقتدار هست پسر را به پدر ، حبّ على * من خلف بودهام و از پدر آموختهام
شاعرى را ز پى منقبت شاه « محيط » * از ازل نى ز پى كسب زر آموختهام
سرمنزل مقصود
نه به تنها دل من از پى دلدار برفت * هركجا بود دلى ، در سر اين كار برفت
دل سودازده با سلسله رقصد ز طرب * تا كه در سلسلهء گيسوى دلدار برفت
اى خوش آن جان كه نثار ره جانان گرديد * سرفراز آنكه سرش در قدم يار برفت
بوسه بر خاك در دوست تواند دادن * هركه منصور صفت تا به سر دار برفت
كو مجالى كه دهم شرح ، كه از دست غمت * چه ستمها به من زار دل افكار برفت
اين عجب بين كه به لب نامده شد شهرهء شهر * ماجرايى كه ميان من و دلدار برفت
چهرهء شاهد معنى همهء عمر بديد * هركه بيرون دمى از پردهء انكار برفت
كيست اين ساقى سرمست كه از جلوهء او * از حريفان كهن هوش به يكبار برفت
بود در نقطهء موهوم دهان تو سخن * گفتگوها بسى از عالم اسرار برفت
سود بازار جهان جمله زيان است اى دل * صرفه آن برد كز اين بيهده بازار برفت
ره به سرمنزل مقصود تواند بردن * هركه در مرحلهء عشق سبكبار برفت
اى خوش آن روز كه گويند از اين خانه « محيط » * رخت بربست و به سرمنزل دلدار برفت