چشم اميد
جماعتى كه دلوجان به عشق نسپارند * به حيرتم چه تمتّع ز زندگى دارند
بر آن سرم كه برآرم دمى به خاطر جمع * گرم دو زلف پريشان دوست بگذارند
به صاحبان نظر ساقيا مده ساغر * كه با حضور تو پيوسته مست ديدارند
ز اهل مدرسه اى دل ، اميد حال مدار * كه اهل قال و ز سر تا به پاى گفتارند
ز خيل خاكنشينان جماعتى دانم * كه چون سپهر رفيع و بلندمقدارند
چو نوش ، راحت روحند و در مذاق چو نيش * چو گل عزيز و به چشم جهانيان خارند
شكسته قيد علايق به زور بازوى عشق * نه چون من و تو به دام هوس گرفتارند
نگاهدار ز انديشههاى باطل ، دل * حضورشان كه ز راز درون خبر دارند
شهان عالم ايجاد و مالكان وجود * غلام خواجهء لولاك و آل اطهارند
به اهل بيت رسالت مراست چشم اميد * چه پرگناه تنم را به خاك بسپارند
به غير آنكه نشايد خدايشان خواندن * به هرچه وصف نمايندشان سزاوارند
« محيط » از شرف مدحت محمّد و آل * متاع نظم تو را خسروان خريدارند
آشفتهحال
امروز دلا از دوش ، آشفتهترت بينم * جز مستى مى در سر ، شور دگرت بينم
گويا شدهاى عاشق ، اى دل كه بدينگونه * خوناب جگر جگر جارى ، از چشم ترت بينم
شد عمر و جز اينم نيست ، در سر هوسى كاين سر * افتاده بسان گوى ، در رهگذرت بينم
ذرّات وجود من ، از وجد به رقص آيد * اى مهر جهانآرا ، گر يك نظرت بينم
سوزم به حضور جمع ، پروانهصفت از رشك * چون شمع به بزم غير ، گه جلوهگرت بينم
ز اسرار نهان سازم يكباره خبردارت * مانند « محيط » از خويش گر بىخبرت بينم