هجر نگار
من شيفته و مست و خراب از غم يارم * حيران و جگرسوخته از هجر نگارم
گر يار مرا بازنخواند به بر خويش * من خون جگر در غمش از ديده ببارم
سوگند بدان عهد كه با زلف تو بستم * جز بر سر زلفت به كسى دل نسپارم
يا رب سببى ساز كه باز آن خم گيسو * يك روز به چنگ آرم و جان را بسپارم
اى كاش كه آن شوخ پرىچهرهء طنّاز * بازآيد و چون ماه ، نشيند به كنارم
مى ولايت
مدام فتنه از آن چشم مست مىريزد * ولى به جان من مىپرست مىريزد
نگار من چو نشيند به بزم و برخيزد * بلا و فتنه ز بالا و پست مىريزد
مدام خون جگر جاى اشك از ديده * به لعل نوش تو دل هركه بست مىريزد
گر از شكسته دلم ريخت خون ، عجب نبود * كه باده ، ساغر آن چون شكست مىريزد
به دام فرصتت افتد چو خصم ، خونش ريز * كه خون تو گر از اين دام جست مىريزد
به دوش ، بار ملالى كه جان من دارد * ز قيد اين تن خاكى چو رست مىريزد
به تير غمزه تو آن را كه مىزنى ، سر و جان * به مقدمت ز پى ناز شست مىريزد
مدام ساقى كوثر به ساغر دل من * مى ولايت خود از الست مىريزد
علىّ ذو النعم ذو الكريم كه فيض و عطا * غلام درگه او را ز دست مىريزد