مقام صبر و رضا جوى
جهان و كار جهان است جمله رنگآميز * خنگ دلى كه ز هر رنگ او كند پرهيز
به دست سيلى باد است خاك عمر عزيز * دلا ، بر آتش دل از دو ديده آب بريز
كسى كه جام وجودش نشد ز خود خالى * ز راح عشق چسان ساغرش شود لبريز ؟
حكايت غم شيرين ز كوهكن بشنو * مخوان فسانهء عشقش ز قصّهء پرويز
جمال يوسف مصريست كاو زليخا را * نمود خوار پس از آنهمه كه بود عزيز
مرا كه عشق نگار است دين و آيينم * چه باك باشدم از هول روز رستاخيز ؟
گرم ستيزهنمايى ، به صلح آيم از آن * كه روز معركه افتاده را ، چه جاى ستيز ؟
به شيخ گو كه حقيقتشناس اگر باشى * چه حاجت است تو را زهد و خرقه و پرهيز ؟
بر آستانهء تسليم سر بنه « مجمع » * مقام صبر و رضا جوى و از قضا بگريز
از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند
آنان كه كار زهد به تدبير مىكنند * از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند
خوبان به عشوه دل ز كف خلق مىبرند * دلدادگان به عشق چه تقصير مىكنند
در عشق منع پير و جوان چيست كاينچنين * امروز منع عاشقى از پير مىكنند
غرّه مشو به حسن كه خوبان به خلق خوش * صد ملك را گرفته و تسخير مىكنند
يكتا به حسن و خوبى اگر نيستى ز چه ؟ * هر مجمعى صفات تو تقرير مىكنند
دل در جهان مبند كه از بعد تو بسى * اين ملك را خرابه و تعمير مىكنند
كن نيكويى كه بعد تو خلقى به نام تو * اوراقها رقم زده تحرير مىكنند
زهد ريا ز زاهد و رندى ز مىكشان * تا حشر بهر هركه چه تقدير مىكنند
اى دل ز تنگدستى و جور جهان منال * زان رو كه كارها همه تغيير مىكنند
در حيرتم كلام خدا را براى خويش * اين زاهدان ز بهر چه تعبير مىكنند
« مجمع » كسان كه بد بپسندند بازگو * از راستى چه ديده كه تزوير مىكنند