افسانهء عشق
چو عمر از من گذر آن دلربا كرد * مرا با درد هجران مبتلا كرد
بنازم قدرت آن صانعى را * كه دادش حسن و ، حسنش دلربا كرد
من از جانان به جان منّت پذيرم * كه عشق و صابرى بر من عطا كرد
شنو از كوهكن افسانهء عشق * كه جان را در ره شيرين فدا كرد
ز خود بيگانه شد مجنون همان دم * كه عشق او را به ليلى آشنا كرد
مقام عشق را طى كرد آنكو * كه جان را هديهء جام بلا كرد
مشو غافل ز آه نيمشبها * كه عاشق دردها در شب دوا كرد
عجب رنگى كلاه پهلوى ريخت * كه زاهد توبه از زهد و ريا كرد
مزن « مجمع » ز جور گلرخان دم * كدامين شوخ در عالم وفا كرد ؟
حديث قامت و قيامت
تا آن زمان كه مرحلهء عمر طى كنم * حاشا كه ترك مطرب و معشوق و مىكنم
ساقى بيار باده كه پيرانه سر مگر * با ذوق جام و باده ، ره عشق طى كنم
گردد مرا حديث قيامت دگر يقين * آنگه كه ياد قامت رعناى وى كنم
كنج قناعت است مرا بس ، چرا دگر * چون خواجه ياد حشمت كاوس و كى كنم ؟
عمريست يك چراغ نيفروختم ز پيش * ديگر چه سود ، روشن اگر من ز پى كنم ؟
كارى نكردهام به جوانى ز بهر خويش * بگذشته عمر ، بندگى دوست كى كنم ؟
« مجمع » ! صفاى دامن الوند و سبزهاش * نگذاردم كه ياد صفاهان و رى كنم
چه شود ؟
تو كه صد شهيد چون من به يكى نگاهدارى * چه شود ، اگر ز رحمت ، دل ما نگاهدارى ؟
سزدت كه ملك دلها ، چو شهان كنى مسخر * كه به يك نگه ز مژگان ، تو دو صد سپاه دارى
چه گواه آرمت من ، كه نباشدت عديلى * كه ز خال كنج لعلت ، تو به رخ گواه دارى