ناز و نياز
در شب وصل تو ، جان ترك جهان خواهد كرد * بلكه قطع نظر از كون و مكان خواهد كرد
هركه آمد به سر كوى تو از روى نياز * ناز بر جام جم و تاج كيان خواهد كرد
بىنشانى كه نشان يافت ز خورشيد رخت * دعوى مرتبت و نام و نشان خواهد كرد
تا كمان خم ابروى تو ديدم ، گفتم * كه خدنگ مژهات رخنه به جان خواهد كرد
چاكر مردم چشمم چه شمارم غم دل * جاى اشك از مژه سيلاب روان خواهد كرد
گر فراق تو كشد سنگ به دلسختى خويش * از غم عشق تو ، فرياد و فغان خواهد كرد
هركه دل داد به حسن تو « مجمع » به يقين * خويش را فارغ از اوضاع جهان خواهد كرد
قرين الم چرا ؟
در بزم من تو رنجه نكردى قدم چرا ؟ * انداختى به هيچ مرا از قلم چرا ؟
خواندم رقيمهء غم عشقت ، ولى مرا * در سلك عاشقان ، تو نكردى رقم چرا ؟
دلهاى خسته گر تو پريشان نخواستى * كردى پريش طرّهء پرپيچ و خم چرا ؟
در هر نفس به ناز تو جان مىكنم نياز * بر من جفا و جور كنى دمبهدم چرا ؟
چون بيش و كم ز دوست دلا مىرسد به تو * در شكوهاى تو روز و شب از بيش و كم چرا ؟
نعمت هرآنچه خواستهاى ، داده است دوست * كفران كنى تو نعمت آن ذو النعم چرا ؟
چون يار حاجت تو كند از كرم روا * اظهار احتياج به صاحب كرم چرا ؟
جويى صمد ، ولى به صنم مىدهى تو دل * نگذاشتى تو فرق صمد با صنم چرا ؟
اى شيخ ! احترام حرم گر نمىكنى * اينسان كنى ستم تو به صيد حرم چرا ؟
« مجمع » كه سالهاست تمنّا كند وصال * دلخسته از فراق و ، قرين با الم چرا ؟