آتش هجر
نگه كن لحظهاى نيكو در آتش * كه مىرقصد ز پا تا بر سر آتش
گهى افتد ، گهى خيزد به نرمى * گهى فربه شود گه لاغر آتش
گهى همچون شفق گاهى چو لاله * گهى زرد است و گاهى احمر آتش
گهى بر شام تار من چو مهتاب * درخشان مىشود چون اختر آتش
از اين سوز و گداز عشق دارم * چنان شمعى فروزان پيكر آتش
« مجيد » خويش را باز آى و بنواز * كه مىسوزد ز هجرانت در آتش
بىنصيب
ابر پربارم چو دودى بىثمر افتادهام * نالهء مرغ اسيرم از اثر افتادهام
لالهام در دامن دشت بلا روييدهام * داغ حسرت بر دل و خونين جگر افتادهام
با نگاهى ناگهان در آتش غم سوختم * چون شفق از شعلهء خور در شرر افتادهام
شبنم پاكم ز چشم صبحدم ، غلطيدهام * بىنصيبى بين به خاك رهگذر افتادهام
آشيانگمكرده ، در كنج قفس جا كردهام * صيد دست روزگارم در خطر افتادهام
اشك شمعم ره به دامان سياهى بردهام * سكّهام در پيش پاى بىبصر افتادهام
من « مجيد » خستهام پروانهء بزم سخن * پاى شمع شعر گر بىبالوپر افتادهام
تقديم به استاد وارسته : يد اللّه بهزاد
بهزاد
اگر بر دست گيرد خامه غوغا مىكند بهزاد * تن دخت غزل تنپوش ديبا مىكند بهزاد
به خوناب جگر چشم قلم آلوده مىگردد * چو از راز درون افسانه افشا مىكند بهزاد
حكايت گر ز درد نامرادان زمان گويد * كوير خشك چشمان را چو دريا مىكند بهزاد
مكن باور كه بىجوهر بود تيغش ، قيامتها * به روز حادثه چون تيغ برّا مىكند بهزاد