معراج امل را به عمل سير نموده * ناممكن دوران بكشيدهست به امكان
بشكافت درون و دل هر ذرّه به تدبير * بگرفت از آن ذرّه بسى مهر درخشان
تابيد به هم موج به باريكى يك موى * وان موى چو شمشير فروكرد به سندان
جام جمى آورد به هر خانه ز علمش * جام جم اگر بود چو افسانه به دوران
از مغز گرفت بهره بدانسان كه كرامات * بخشيد به هر بىخبر از عالم عرفان
يعنى كه به هر لحظه هرآن كس كه بخواهد * از هند رود جانب ژاپون و لهستان
يا آنكه ز لاهور و ز قفقاز و ز تهران * همصحبت ياران شود اندر عربستان
چون خضر بپويد به دمى مغرب و مشرق * حاضر شودش هرچه بخواهد چو سليمان
هر نكته كه گفتم ز كرامات بشر من * سهل است اگر زر بودش نقد و فراوان
زر است كه از زال زنى خسته تواند * سازد به جهان شير يل و رستم دستان
زر است كه همتاى كند سفله گدايى * با حاتم طايى و كى و قيصر و خاقان
زر است كه از گردش ايّام كند گاه * روباه نزارى فلك خطهء شيران
زر است كه آرد به سراپردهء منعم * اقليدس و سقراط ، ارشميدس و لقمان
هرچند كه گفتند و نبشتند ز اسلاف * علم است بشر را به جهان گوهر تابان
گيرم به تو فرزند دروغ است و فريب است * علم است سبب رامش جان بهر نعيمان
عالم كه پى كشف تو و طرح نوينش * در شعله كشد عمر و جوانيش به بطلان
سود و ثمر كشف بدائع نبرد خويش * بهرهاش دگران را بود او را همه خسران
بختبلند
در سينه دلى دارم و آن نيز نژند است * پژمردهء جور تو و آزردهء پند است
گيسوى سياهت كه همه پرخم و چين است * در هر خم آن صددل ديوانه به بند است
از طرز نگاهت كه به پا مىكند آشوب * در مجمرهء سينه ، دلم همچو سپند است
دشنام اگر مىدهى از لعل شكرخند * شيرين به مذاق من دلداده چو قند است
گلزار سراپاى تو ، اى ماه خلاصه * چو دستهگلى ، از گل زيباى هلند است
تا سايهء بالاى بلندت به سر افتاد * گويند حريفان كه مرا بخت بلند است
گويند كه انگيزهء لطفى و صفايى * چون شد كه « مجيد » از تو دل افكار نژند است