آيينهء من و تو !
سيماى نوجوان به حسرت نشستهايست
كه در كلاس درس
كتش را ربودهاند
* ديريست من
با اشتياق ، آينهام را شكستهام
* اى لولى ترنّم انديشههاى من
كه با نشاط
باغ نظاره را به تماشا نشستهاى
آيينهات كجاست ؟
جدايى
در جا نشسته راكد و سنگين چو آب حوض
كز كردهام به خلوت انديشههاى گنگ
در جان من
ترانهء باد بهار نيست
شب !
حايل است بين من و دستهاى تو
و سرگذشت ما
افسوس !
غير قصّهء درد و دريغ نيست .