در سايههاى روشن يك ديوار * ديدم نشسته سايهء عريانت
شب بود و بوى تند اقاقيها * مىريخت روى چاك گريبانت
* * هر گوشه از اتاق پرآوازم * سرشار از اين خيال پريزاد است
در لحظههاى خلوت خليايى * در جان من تلاطم فرياد است
* * در سردناى يك شب پاييزى * دستت كنار بستر من جاريست
دستم به روى دست تو مىلغزد * دستى كنار بستر سردم نيست
آرزوهاى خسته
روزها دستهدسته مىريزد * آرزوهاى خسته مىريزد
رفتى و شور هستى از دل من * به خدا جسته جسته مىريزد
هر شب از چلچراغ ديدهء من * صد حباب شكسته مىريزد
بىتو سيماب اشك بىتابم * سر مژگان نشسته مىريزد
تو به فرّ هماى خويش مناز ! * عقد گردون گسسته مىريزد
كاش مىديدم از فراق كسى * اشكت از چشم بسته مىريزد
آينهها
من ، چهرهء كريه « ندارى » را
در عمق چشمهاى تو تصوير مىكنم
و اين كه پارههاى تنم را
تاراجى گرسنه تاراج مىبرد
* آيينهام ، نگاه تبآلود كودكيست
كاين قحط سال را
با صد هزار درد ، به حيرت نشسته است
*