چو در ره كودكان بيكار بودند * سر دانشنمايى را گشودند
ميان ما تشاجر در گرفته * سخن از سير انجم سرگرفته
يكى پرسيد كاين خورشيد خاور * كجا بود و كجا شد غايب آخر
يكى گفتش كه از كوه مقابل * سحر بيرون شد اينجا گشت آفل
يكى ديگر كز او باهوشتر بود * به دو باب نزاع و بحث بگشود
كه چون در كوه غربى گشت پنهان * چسان فردا شود از شرق تابان ؟
و گر در طول شب پيمايد او راه * شود ظاهر به مردم خواه ناخواه
جوابش ديگرى گفتا ز اطفال * كه بشنيدم ز باباى كهنسال
كه پشت مغرب و مشرق بود چاه * وز آن چاه است اندر يك دگر راه
رود خورشيد شب از غرب تا شرق * زند فردا ز چاه مشرقى برق
يكى گفتا كه اين خورشيد تابان * شود بر شكل مه شبها نمايان
بپيمايد ره خود تا سحرگاه * دوباره سر برآرد صبح از چاه
جوابش ديگرى گفت اى خردمند * نتابد ماه شبها نيز يكچند
اگر خورشيد بودى ماه در شب * ببايستى شود مهتاب هر شب
از اين بگذشته ، با چشمان مكرّر * مه و خورشيد را ديدم برابر
* * ميان چند طفل خردسالى * چنان بگرفت بارى قيل و قالى
كه بر تحقيق آن آشوب و غوغا * گروهى جمع شد بهر تماشا
يكى دانشورى جست از يمانه * گرفت از علّت غوغا نشانه
چو از موضوع دعوا گشت آگاه * بگفت اى كودكان مانده از راه
اگر بينيد شرق و غربى از دور * نبايد شد از اين اوهام مغرور
نه خود اين كوهها حد زمين است * نه تنها آسمان را وسعت اين است
شويد از كوه غربى گر فراتر * به چشم آيد شما را غرب ديگر
هزاران سال اگر عالم نورديد * جهان را جابهجا يكسر بگرديد
همين شرق و همين غرب است پيدا * چه در كوه و چه دريا و چه صحرا
پس اين حلقه نه از حد آسمان است * كه اين سرحدّ فكر كودكان است
* *