شكوه اشك
شكوه اشك خموشم ، غرور مىشكند * غمم ، صلابت سنگ صبور مىشكند
هلاك اهرمن از واژهاى چه جاى شگفت * چنان كه قطرهء اشكى غرور مىشكند
شكست بغض گلويم شهاب شبشكن است * فضاى تيره ز يكرشته نور مىشكند
دلش به سينه ز اشكم شكست كبرش ديد * چگونه لعل به جام بلور مىشكند
سكوت خاك غريبان عشق فرياديست * كه از رسايى آن سنگ گور مىشكند
پل ميان دو همدل گرم ز فولاد است * جفا اگر كند از آن عبور مىشكند
حضور دردكشان ، درد خويش از آن گفتم * كه اين مخدّره شرم حضور مىشكند
نگفتههاست هنوزم ، ولى به نظم كهن * مجال نيست كه سجع و بحور مىشكند
آتشستان زمان
از آتشستان زمان نيز اخگرى سر مىكشد * روزى كه روزن بشكند ، گيتى به آذر مىكشد
اين سرخ خاكسترنشين ، اينگونه آرامش مبين * ناگاه از خواب زمين تا ابر ، تندر مىكشد
بيمار در ژرفاى شب ، افزايدش ميزان تب * تا جان شب آيد به لب ، ناخن به بستر مىكشد
خاور به خواب و باختر ، گهواره مىجنباندش * اين دايه بر پستانكش ، تصوير مادر مىكشد
سيمرغ و قاف و لانهاش ارزانى افسانهاش * مرغ دل ما در قفس ، تا آسمان پر مىكشد
رباعيات
من بار غم غروب يك پاييزم * مرثيهء مرگ برگ آذر ريزم
من قصّهء يك جدايىام در غربت * بنشين و بخوان ، ببين چه حزنانگيزم
* * *