جهان را اول و آخر نباشد * فلك را ايمن و ايسر نباشد
همان اخترشناسى كز توهّم * گمان دارد كه داند حدّ انجم
به حدّ فكر خود گرديده خوشحال * چو در حدّ فلك افكار اطفال
جهان از حدّ فكر خلق بيش است * ولى هركس اسير فكر خويش است
كعبهء مراد
گر گاهى از كشاكش زلفت كنم گله * عيبم مكن كه عاشقم و تنگ حوصله
دل را به بند زلف تو افكندهام از آنك * ديوانه را سزا نبود غير سلسله
اى كعبهء مراد كه حق دادت اين مقام * تا كى شود به راه تو پايم بر آبله
اى خضر راه عشق ، خدا را عنايتى * ما خفتگان وادى و دور است مرحله
در راه عشق هرچه فرامىدهيم گوش * نايد به غير بانگ درايى و قافله
سرّ دهان تنگ تو را هيچكس نيافت * بنما تبسّمى كه شود حلّ مسأله
فرسنگهاست دورى ما از تو اى عجب * با آنكه بر تو جز قدمى نيست فاصله
قومى خموش در غم عشق تو روز و شب * كردند نه رواق فلك پر ز غلغله
« مايل » بقاى حسن تو را خواهد از خداى * هم در گه فرائض و هم گاه نافله
فكر آينده
دانى ز چه با عواطف زندهء خويش * كرده است اروپا همه را بندهء خويش
ما جمله به فكر ذكر بگذشتهء خود * آنها همه در خيال آيندهء خويش