ساز وزيرى
ساز طرب ، وزيرى اگر ساز مىكند * بر پا هزار شور ز شهناز مىكند
هر گوشه حسن او چه برون افتد از نقاب * رضوان درى ز باغ جنان باز مىكند
بازار گرم گشته ز اصناف مشترى * زو مىخرند هرچه فزون ناز مىكند
از هر طرف قراول مژگان مراقب است * ازبسكه فتنه چشم تو آغاز مىكند
هم مىكشد به غمزه و هم زنده مىكند * جادوگر است و قدرت اعجاز مىكند
بىطاقتى نگر كه ز نيش گرامفون * اسرار سينه فاش به آواز مىكند
حسرت برم به بختبلند هوانورد * كاو از فراز كوى تو پرواز مىكند
راز درون مپرس كه چشمت به هيپنوتيزم * با يك نگاه كشف دو صد راز مىكند
« مايل » به خاك مقدم جانانه سر نهاد * خود را بدينوسيله سرافراز مىكند
قصور فكر بشر
به سالى در ميان هفت يا هشت * شدم با جمعى از اطفال در دشت
زمين سرسبز چون كان زمرّد * گرفته دشت و در زيب تجدّد
ز كوكب باغ چونان اخترى بود * كه رشك گنبد نيلوفرى بود
به يمن فرودين در كوه لاله * چو ساقى گرم دوران پياله
به زلف خويش سنبل تاب داده * گل سورى به رخ سرخاب داده
ز شادى نسترن از بهر تقديم * فشانده از سر شاخه زر و سيم
ز هر سو آبها با بىقرارى * به گلگشت چمن گرديده جارى
* * من و اطفال با يك بىنيازى * در آن صحرا شده سرگرم بازى
نه در سر فكرى از اسرار خلقت * نه چشمى سوى اوضاع طبيعت
در آن موقع كه گوى چرخپيما * سوى مغرب فرود آمد ز بالا
ز اطراف افق يك حلقه از نور * به همراهى خود كمكم شدى دور
شفق مىرفت در دنبال خورشيد * فلك از غصّه نيلىجامه پوشيد
من از وحشت به همراهى طفلان * گرفتم راه منزل از بيابان
* *