اگر گويندگان شكر فشانند * ز صهباى محبّت سرخوشانند
به كوى عشق روى مهوشانند * سبكبالان اوج كهكشانند
سخنگو هركه باشد در سخن اوست * « سخن آينهء مرد سخنگوست »
بسى گل زين گلستان گرچه بشكفت * و ليكن هر محن نتوان سخن گفت
بسا دلها كه از يكدم برآشفت * نيرزد ياوهگويى گر بود مفت
بنايى به ز صد شهر خراب است * گهى سطرى به از صدها كتاب است
چنان تيغ سخن كشور ستانند * كه كس در پهنه دست از پا نداند
نه شمشيرى كه از تن سر پراند * ز دل انگيزد و بر دل نشاند
بسى باشد كه از يك طرز گفتار * شود اغيار يار و يار اغيار
سخن آويزهء گوش جهان است * سخن سرمايه دانشوران است
سخنساز سرود عاشقان است * سخن سرّى ز اسرار نهان است
سخن گنج است و نشناسد كس آن گنج * مگر دلهاى مردان سخنسنج
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3129
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣١٢٩