بيا ! كه در نفس تندباد اين شب شوم * حيات ما به دوام حباب مىماند
دلم شكستهء اين روزگار پردرد است * نسيم صبح به پيك عذاب مىماند
تو دورى از من و ياد تو پيش چشم دلم * به حرف حرف كلام كتاب مىماند
مگو كه « ملك سليمان نهاده بر باد است » * چو اخگرى به دم مهر آب مىماند
« چراغ عمر نهادهست بر دريچهء باد » * جهان به خندهء برق شهاب مىماند
شكوه ملك سليمان و صيت فرّ هما * طمع مدار ! كه دنيا به خواب مىماند
گلگونهء شفق
يكدم نشد كه نقش تو بر لوح ديده نيست * كس همچو من ز جور تو محنت رسيده نيست
ازبس به شام تيرهء هجران گداختيم * پير فلك به محفل ما داغديده نيست
فرياد ! كز تلاطم امواج روزگار * كس نيست حاليا كه گريبان دريده نيست
چشمم به خون نشست چو گلگونهء شفق * در اين شب سياه ، نشان سپيده نيست
دريادليم و پيش تو خاموش ماندهايم * شمع است اين ميان كه زبانش بريده نيست
مىنالم از اسارت و شوقيست در دلم * شوقى كه در ترنّم مرغ پريده نيست
فرّ هما به گنبد افلاك مىدهيم * آيين ما ، اسارت صيد رميده نيست
دريغگوى وفا
ملول زيسته در شور نوبهارانيم * به غم نشستهء بيداد روزگارانيم
ترنّم نفسى از لبى نمىآيد * دريغ گوى وفاى بزرگوارانيم
صفاى خستهء مجنونم آرزوست دمى * بدين اميد ، سراسيمهء ديارانيم
نه من ز بىنفسى مىزنم دم از هوسى * در اين هواى نفسسوز بس هزارانيم
نشسته بر لب ساغر غرور هشيارى * خدا ! مگر به ديارت گناهكارانيم
نشان طفلى بربادرفته مىگيرم * ز روزگار ، كه از وى دريغدارانيم
شبانه در نفس خواب هر دو مىگرييم * من و تو هر صلهء تنگ ابر بارانيم
به خواب خندهء مستانهام هواى تو داشت * در آرزوى تو ، در شور مىخمارانيم
تو برنشسته بر اوج هماى مرحمتى * نظارهاى ! كه به ياد تو نىسوارانيم
بيا ! كه پيش رخت آفتاب مىخندد * جمال چهره برافروز ! بىبهارانيم