مرا اين گنه شد ز روز نخست * كه زد خامهام حرف حق را رقم
نيامد كلامى ز كلكم برون * كه گويند بشكسته بادت قلم
* * ز هر گوشه تيغى برآهيختند * ز هر تيغ شد خامهام تيزتر
چو بشكافت از تيغ فرق قلم * سبكپوىتر گشت و خونريزتر
* * بود پرفسون خامه در پنجهام * هنرآفرين تيشهء كوهكن
قلم در كف دشمن است اى دريغ * قلم مىكشد بر سر نام من
* * نيايد كلامى ز كلكم برون * كه بيگانه از آن شود شادمان
كنون گر قلم را ستاند عدو * شود هر سر موى من صد زبان
* * دلم با شرف بسته پيمان عشق * شرف هركجا رهنمون من است
اگر خامهاى مانده انگشت من * اگر جوهرى هست خون من است
* * برون مىكشم از دل شام تار * سرانجام خورشيد تابنده را
به دشمن بگو كس نگيرد ز من * اميد سحرگاه آينده را
خورشيد آرزو
بيا و باغ اميد مرا بهارى كن * بهار را به رگ شاخسار جارى كن
فضاى سرد و سياه سكوت سنگين را * به يك نگاه پر از نغمهء قنارى كن
بيا و دامن اين دشت خشك سوزان را * ز اشك شوق صفابخش و آبيارى كن
غريو زاغ و غرابم به تلخكامى كشت * بيا چكاوك خونين پرم ، هزارى كن
نياز نيست كه بيگانه يار من باشد * تو يار باش در اين روزگار و يارى كن
نه هركه رفت سر دار سرفراز رود * به پاى دار چو منصور پايدارى كن
ز دور رايت خورشيد آرزو پيداست * اميد روشن « گويا » اميدوارى كن