نخل اميد
خزان عمر ندارد نشانهاى ز بهارى * نه سردى مى نابى نه گرمى لب يارى
نه در اميد ، اميدى ، نه از نويد ، نويدى * نه با شكيب ، شكيبى نه در قرار ، قرارى
به عشق و ذوق نلرزد دل از نوازش دستى * به شور و شوق بخندد لب از تبسّم يارى
غبار حادثه سر بركشيده است به گردون * در اين غبار نبينى نشانهاى ز سوارى
دگر نه راز و نيازى دگر نه سوز و گدازى * دگر نه گفت و شنودى ، دگر نه قول و قرارى
هزار شاخهء حسرت كشيده سر به دل من * به انتظار كه گردد پناهگاه هزارى
كنون دگر به چه كوشد دل رميده كه ديگر * نه هست جاى قرارى نه مانده پاى فرارى
اگرچه سخت غمينم به سوگ دل ننشينم * اميد ، نخل اميدم برآورد بردبارى
مرا ز روشنى آرد پيام در شب تيره * اگرچه اختر كورى اگرچه شمع مزارى
رسد نويد پگاهم اگرچه بينم و بينى * كه خفته هر شب تارى به دامن شب تارى
به دير و دور مينديش اى خموشى « گويا » * اميد آورد از هر خزان شكوه بهارى
جدايى
قلم را مسازيد از من جدا * بدين يار ديرينه خو كردهام
كه با پاى اين پيك انديشهپوى * سوى كشور عشق رو كردهام
* * به نوك قلم گاه رزم آورى * كنم كار بس خنجر تيز را
به هنگامهء سهمگين نبرد * قلم مىكنم تيغ خونريز را
* * بدين پرفسون خامه پرداختم * ز انديشهء خويش تصويرها
به هرجا كه رهيافت از هم گسست * به نيروى تدبير زنجيرها
* * به دستم پدر داد روز نخست * چنين خامهء آفرين خوانده را
بگفتا قلم باد دستت اگر * ز خاطر برى خلق درمانده را