من و كتاب
سراب تشنهام و موج آب را مانم * درنگ تلخم و اوج شتاب را مانم
درخششى و شتابى و بستر عدمى * به يك نگاه نپايم شهاب را مانم
اگر رگم نخراشى خروش برنكشم * از اين خراش خروش رباب را مانم
به هر زمان سر زلفى نشستهام لرزان * ز من قرار مجو ، پيچوتاب را مانم
به جرم پردهدرى شد به شيشه زندانى * بدين گناه اسيرم ، گلاب را مانم
گرم هواى تو از سر فتد تباه شوم * از اين هواست كه هستم حباب را مانم
درون خون دل خويش روز و شب جوشم * مبين به سرخى رويم ، شراب را مانم
به ذرّه مهر بورزم ز اوج استغنا * كه بر سپهر وفا ، آفتاب را مانم
لبم خموش بود در كمال گويايى * بدين خموشى « گويا » كتاب را مانم
طنز زندگى
سخت است بر تباهى انسان گريستن * با هجر آفتاب چو باران گريستن
در اين غروب تلخ غمانگيز چون على * با خون دل ز غربت قرآن گريستن
چون لاله داغ دل منما بايد اى دريغ * چو نان بنفشه سربهگريبان گريستن
خوشيده است چشم اميدم ز بس به بيم * در آرزوى چشمهء حيوان گريستن
با وصل يار چشم نداريم حسرتا * كو رخصتى براى به هجران گريستن
اميد گريه نيست مدار از من اى عزيز * جرم است در عزاى عزيزان گريستن
دشوار لب به خنده شود باز و بسته است * راه اميد فارغ و آسان گريستن
دل آرزوى خنده ندارد در اين زمان * كو آن زمين كه در آن بتوان گريستن
بس چشمها ز آبله بايد كه چشم دل * خو گر شود به خار مغيلان گريستن
يعقوب را بگوى كه گامى فراگذار * زى مصر شو چه سود به كنعان گريستن
آنگه كه برد سيل بلا مور را چه سود * تا حشر هم به ملك سليمان گريستن
خو كردهام به درد بدانسان كه ديگرم * باقى نمانده حال به درمان گريستن
تلخ است تلخ اى دل دانا كه اينچنين * هردم ز دست مردم نادان گريستن
طنزيست زندگانى « گويا » كه بايدت * گريان به خنده بودن و خندان به گريستن