روز گلها تا نگرديده سياه * بركنند از بيخ و بن هرزه گياه
گفت زان رو لالهء خونين جگر * با گلى نورسته و شوريده سر
كاى به دنبال بهار آرزو * وى تو مغرور نژاد و رنگ و بو
تا به كى پندار را بودن دچار * در تخيّل سر نمودن روزگار
تا به كى بيگانگى با خويشتن * بىخبر از حال و روز خود شدن
خوش بود پيوسته بودن يكزبان * تا گل و گلشن بماند در امان
خوش بود هر گل به رنگ و بوى خويش * جانب همبستگى گير و به پيش
ور نه مىافتد به تأخير آرزو * در ميان قلّههاى جستجو
نتوان گره كار به گفتار گشودن
از گفته چه سود آيد اگر كار نباشد * زان كار مرا باشد و گفتار نباشد
نتوان گره كار به گفتار گشودن * گر وحدت انديشه و كردار نباشد
آباد نگردد به سخن هيچ خرابى * در جامعه گر كارگر و كار نباشد
هرگز نرهد صبح ز چنگال شب تار * گر مهر جهانتاب پديدار نباشد
با نور خرد راه توان يافت به خورشيد * پا بست هرآن كس كه به پندار نباشد
زنجير ستم را نتوانيم گسستن * گر ملّت ما يكدل و هشيار نباشد
در نزد من آن شيوه مقدّس به جهان است * كان حامى يغماگر خونخوار نباشد
مردم به مراد دل خود مىرسد آن روز * كآثار ز سوداگر غدّار نباشد
برهند ز بند ستم آنگاه زن و مرد * آنجاى كه « آمريك » جهانخوار نباشد
دشمن به تكاپوست به صد حيله و نيرنگ * تا وحدت ما مردم بيدار نباشد
هشدار كه ره پرخم و پيچ است ، تو راهى * بگزين كه در آن رهزن طرّار نباشد
غافل نىام اكنون ، همه در كوششم از آن * تا همسفرم باز گرفتار نباشد
با مرغ خوشآواز بگو تا كه بداند * در گلشن ما خار دلآزار نباشد