به هركس مىرسى ، دل مىفروشى * چه بىحاصل ، چه غافل مىفروشى
به من تا مىرسى ، از چيست آخر * كه ذرّه ، ذرّه مشكل مىفروشى ؟ !
* * *
دو در ، يكباره وا شد روبرويم * ز هر در ، لالهاى آمد بهسويم . .
يكى پيمانهام پر كرد از مى . . * يكى هم شد نگهدار سبويم !
* * *
گل پژمرده بوييدن ندارد * لب افسرده بوسيدن ندارد
دلى كه تار و پودش سنگ خاراست * شكستن يا پرستيدن ندارد !
چند رباعى
روزى كه به من ، دو چشم تر ، مىدادى * اى كاش ، ز قصد دل ، خبر مىدادى
شمشير ، به دست او چو مىبخشيدى . . * يا رب ! به كفم يكى سپر مىدادى
* * *
عاشق شدنم ز درد و داغى دگر است * اين روشنى دل از چراغى دگر است
از باغ جهان ، هزار دستان ، رفتهست * اين مرغك نغمهخوان ، ز باغى دگر است
* * *
آهوى غريب ، بر سر چاه گريست * ماهى ، به نگاه طعنه ، او را نگريست
دريا به ملاطفت صدا زد : بازآ . . * ماهى ، غم تشنگى نمىداند چيست !
* * *
خودكامى خود ، اگر فراموش كنى * بهتر كه هزار فتنه خاموش كنى
« در كاسهء دهر » آب آهسته بنوش ، * شايد كه صداى تشنهاى گوش كنى !
اين است پهلوان . . .
او پهلوان نبود . . .
هرگز ، به عمر خويش ،
ميدان پهلوانى مردان ، نديده بود .
بر سينهاش نبود ،